مؤلف مجهول

140

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

نى ؟ بزرگوار در برابر تبسم كرد و گفت : اى پدر عزيز ! آن گفته‌اند كه « 1 » : نتوان دهن مخالفان بست ، اما به عنايت خداى بىكام و زبان ، ما بستيم . « 2 » بيرون رو و تفرج كن . چون بيرون آمد ، ديد كه زبان آن جماعت همان لحظه به كام ايشان چسبيده است ، به نوعى كه به‌هيچ‌وجهى جدا نشد . بعد از آن هرگز كسى آواز آنها « 3 » نشنيد . بعد از دو شب پدرش در كمين او شد ، ديد كه نيم‌شب از خلوت بيرون آمد و به جانبى « 4 » روان شد . پدرش از پى او شد ، رسيد به باغ آراسته ( اى ) كه هرگز چشم بينا در دنيا اين نوع باغ آراسته نديده . حيران ماند و به هر جانب نگران شد . و سرايهاى منقش و مزين تفرج كرد . خواجه عبد الرحيم درآمد و پدرش بيرون آستانه گوشه ( اى ) بگرفت و بنشست ، تا زمانى كه صحبت به آخر رسيد . خواجه رخصت خواست « 5 » و روان شد . و پدرش از پى دوان شد تا « 6 » به خانه رسيد و خواجه در خلوت خود رفت « 7 » و پدرش به خوابگه . على الصباح پيش پسرش درآمد و گفت : اى فرزند ! صدقنا و سلمنا . معذور دار كه به سخن مردم در روى چون تويى چندين ناسزا گفتم . خواجه گفت : اى پدر ! در تو « 8 » عيب نيست زيراكه پدر را در حق « 9 » فرزند اين مقدار دلسوزى مىباشد . بعد از آنكه جمعى از سر جهالت اين گويند لاجرم تو اين مقدار گويى . چون چهل سال برين گذشت ، لنگرى بنا كرد « 10 » و به آش دادن مشغول شد . « 11 » ده سال لنگردارى كرد كه اكثر مشايخ را رضوان الله عليهم اجمعين سيرى از آن لنگر بود و مسلم داشت همه اويسيه بود . و در كرامات و مقامات بسى قوى بود . و مربى مشايخ اويسيه بود . ازين سبب تاج الاولياء و رئيس المشايخ نام كردند . روزى در لنگر خود نشسته بود ، كه درويشى با چهل تن مريد به سروقت آن بزرگوار رسيد . و حضرت خواجه هفت قدم استقبال كرد ، بعده ماحضر آورد ، بعد از آن بر پاى خاست « 12 » و گفت : اى بزرگوار ! به سروقت ما فقيران تشريف آوردى . قدمت مبارك باد ! خوش آمدى ، زمانى مكث كن تا طعامى براى درويشان طبخ كنم . دستورش دادند . شيخ در لنگر به صحبت مشغول شد و خواجه به طبخ اشتغال نمود . درين حين اين « 13 » شيخ يكى از درويشان خود را « 14 » فرستاد كه ببين « 15 » كه اين درويش چه كار مىكند ؟ درويش به در مطبخ رفت ، ديد كه در سر آتشدان نشسته يك پاى خود را به آتش زده حلوا

--> ( 1 ) - ب : + دروازه شهر را توان بست ( 2 ) - ب : ما تبسم كرديم ( 3 ) - ب : ايشان ( 4 ) - ب : به جايى ( 5 ) - ب : رخصت خاست و برون آمد و ، ت : خاست ( 6 ) - ت : - تا ( 7 ) - ب : گرفت ( 8 ) - ب : - در تو ( 9 ) - ب : + اين ( 10 ) - ب : بنا كرده بود ( 11 ) - ب : - شد ( 12 ) - الف ، ب : خواست ( 13 ) - ب : آن ( 14 ) - ب : - خود را ( 15 ) - ب : - كه ببين